سلام
من باید خووب باشم ,پس خوبم!
00000000000000000000000000000
جسمم گرسنه است
می خواهد تمام واژه هایم را بخورد ...
روحم تشنه است
هوس کرده قهوه ی چشم هایت را بنوشد....
تا شب هم تو تمام می شوی هم این شعر !
00000000000000000000000000000
و من که وصله ی خوبی برای پاییزم
شبیه برگم و پای بهار می ریزم
اگرچه تلخ ولی در نبرد تن به تنی
من انتخاب شدم با زمانه بستیزم
شبی که فاتح میدان شدم نفهمیدم
که سالهاست فقط با خودم گلاویزم
نه پای رفتن مانده ,نه روی برگشتن
بگو چگونه از این پرتگاه بگریزم
oooo
اگرچه غرق خجالت, به خانه برگشتم
به این امید که با تو دوباره برخیزم
نه آشنا به تو حق میدهم که نشناسی
که توی آینه دیدم چه رقت انگیزم
تو کیف دستی من را گرفتی و ماندم
که کوله بار غمم را کجا بیاویزم
ببخش بانو من اشتباه آمده ام
که سالهاست من از اشتباه لبریزم
چقدر ابری و زردم چقدر تنهایم
چقدر وصله ی خوبی برای پاییزم
00000000000000000000000000000
با من از اعتراف و هزاران مگو, بگو
از خنجر سکوت و خراش گلو بگو
آخر چقدر پشت سرم حرف بشنوم
یک بار هم شده به خودم رو به رو بگو
هر شب میان کو چه کسی پرسه می زند
بشکن سکوت خویش و با من از او بگو
بس نیست خواب های پریشان و اضطراب ؟
بنشین دمی از عاشقی و ارزو بگو
دیگر برای حرف زدن پا به پا نکن
آماده ام که بشنومت,ها,بگو... بگو ...
.
.
.
تا جنونی دیگر بدرود!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 12:59 توسط نرگس کاظمی زاده
|



